شعر
ای صبا «حافظ»
|
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
|
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس |
|
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام
|
پرصدای ساربانان بینی و بانگ جرس |
|
محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار
|
کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس |
|
من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب
|
گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس |
|
عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق
|
شب روان را آشناییهاست با میر عسس |
|
عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز
|
زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس |
|
دل به رغبت میسپارد جان به چشم مست یار
|
گر چه هشیاران ندادند اختیار خود به کس |
|
طوطیان در شکرستان کامرانی میکنند
|
و از تحسر دست بر سر میزند مسکین مگس |
| نام حافظ گر برآید بر زبان کلک دوست | از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس |
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۱/۲۶ ساعت 15:26 توسط اصغر
|