شعر
بود بقالي و او را طوطيي
خوش نوايي سبز گويا طوطيي
در دكان بودي نگهبان دكان
نكته گفتي با همه سوداگران
در خطاب آدمي ناطق بُدي
در نواي طوطيان حاذق بُدي
خواجه روزي سوي خانه رفته بود
بر دكان طوطي نگهباني نمود
گربهاي جست ناگه بر دكان
بهر موشي, طوطيك از بيم جان
جست از سوي دكان سويي گريخت
شيشه هاي روغنِ گُل را بريخت
از سوي خانه بيامد خواجهاش
بر دكان بنشست فارغ خواجه وَش
ديد پر روغن دكان و جاش چرب
بر سرش زد,گشت طوطي كَل زضرب
روزكي چندي سخن كوتاه كرد
مرد بقال از ندامت آه كرد
ريش بر میكند و میگفت: اي دريــــغ
كافتاب نعمتم شد زير ميغ
دست من بشكسته بــودي آن زمــــان
چون زدم من بر سر آن خوش زبان
هديهها میداد هر درويش را
تا بيايد نطق مرغ خويش را
بعد سه روز و سه شب حيران و زار
بر دكان بنشسته بُد نوميدوار
مینمود آن مرغ را هرگون شِگُفت
تا كه باشد كاندر آيد او به گفت
جولقي اي سر برهنه میگذشت
با سر بيمو چوپشت طاس و طشت
طوطي اندر گفت آمد, در زمان
بانگ بر در درويش زد كه هي فلان
از چهاي كَل با كَلان آميختي
تو مگر از شيشه روغن ريختي
از قياسش خنده آمد خلق را
كو چو خود پنداشت صاحب دلق را
كار پاكان را قياس از خود مگير
گرچه مانَد در نبشتن شير و شير
جمله عالم زين سبب گمراه شد
كم كسي ز ابدال حق آگاه شد
هر دو گون زنبور خوردند از محل
ليك شد زان نيش و زين ديگر, عسل
زين يكي سرگينشـدوزان,مشك ناب
هر دو گون آهو گيا خوردند و آب
اين يكي خالّي و آن ديگر شكر
هر دو ني خوردند از يك آبخور
فرقشان هفتاد ساله راه بين
صد هزاران اينچنين اشباه بين
كار دونان حيله و بيشرمي است
كار مردان روشني و گرمي است
بـــو مسيلـــم را لقــب كـــذاّب مــانـــد
مــر مـحمــّد را اولــو الالبــاب مــانــــد
خوش نوايي سبز گويا طوطيي
در دكان بودي نگهبان دكان
نكته گفتي با همه سوداگران
در خطاب آدمي ناطق بُدي
در نواي طوطيان حاذق بُدي
خواجه روزي سوي خانه رفته بود
بر دكان طوطي نگهباني نمود
گربهاي جست ناگه بر دكان
بهر موشي, طوطيك از بيم جان
جست از سوي دكان سويي گريخت
شيشه هاي روغنِ گُل را بريخت
از سوي خانه بيامد خواجهاش
بر دكان بنشست فارغ خواجه وَش
ديد پر روغن دكان و جاش چرب
بر سرش زد,گشت طوطي كَل زضرب
روزكي چندي سخن كوتاه كرد
مرد بقال از ندامت آه كرد
ريش بر میكند و میگفت: اي دريــــغ
كافتاب نعمتم شد زير ميغ
دست من بشكسته بــودي آن زمــــان
چون زدم من بر سر آن خوش زبان
هديهها میداد هر درويش را
تا بيايد نطق مرغ خويش را
بعد سه روز و سه شب حيران و زار
بر دكان بنشسته بُد نوميدوار
مینمود آن مرغ را هرگون شِگُفت
تا كه باشد كاندر آيد او به گفت
جولقي اي سر برهنه میگذشت
با سر بيمو چوپشت طاس و طشت
طوطي اندر گفت آمد, در زمان
بانگ بر در درويش زد كه هي فلان
از چهاي كَل با كَلان آميختي
تو مگر از شيشه روغن ريختي
از قياسش خنده آمد خلق را
كو چو خود پنداشت صاحب دلق را
كار پاكان را قياس از خود مگير
گرچه مانَد در نبشتن شير و شير
جمله عالم زين سبب گمراه شد
كم كسي ز ابدال حق آگاه شد
هر دو گون زنبور خوردند از محل
ليك شد زان نيش و زين ديگر, عسل
زين يكي سرگينشـدوزان,مشك ناب
هر دو گون آهو گيا خوردند و آب
اين يكي خالّي و آن ديگر شكر
هر دو ني خوردند از يك آبخور
فرقشان هفتاد ساله راه بين
صد هزاران اينچنين اشباه بين
كار دونان حيله و بيشرمي است
كار مردان روشني و گرمي است
بـــو مسيلـــم را لقــب كـــذاّب مــانـــد
مــر مـحمــّد را اولــو الالبــاب مــانــــد
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۲۹ ساعت 11:4 توسط اصغر
|